السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
103
تفسير الميزان ( فارسي )
داستان ) . « 1 » و در همان كتاب است كه ابو حمزه - ثمالى - در تفسير خود گفته است : رسول خدا ( ص ) با قبيله بنى انمار جنگيد و آنها را شكست و فرارى داد . و كودكان و اموال را ضبط كرد ، و در حالى كه احدى از دشمنان به چشم نمىخوردند ، رسول خدا ( ص ) و مسلمانان پياده شده ، اسلحه خود را به زمين گذاشتند ، در اين لحظه رسول خدا ( ص ) از لشكريان دور شد و براى قضاى حاجت به نقطه اى رفت ، در حالى كه سلاحى با خود نداشت و بين آن جناب و لشكريانش بيابانى فاصله بود . بيابانى ناهموار و پست و بلند كه مسلمانان رسول خدا ( ص ) را نمىديدند و باران هم نم نم شروع به باريدن كرد ، رسول خدا ( ص ) زير سايه درختى نشست . يكى از لشكريان دشمن بنام غورث بن حارث محاربى آن جناب را ديد و يارانش نيز ديدند و غورث را تشويق كردند به اينكه رسول خدا را به قتل برساند . غورث گفت : خدا مرا بكشد اگر او را نكشتم . پس از كوه سرازير شد در حالى كه شمشير خود را برهنه كرده بود و رسول خدا ( ص ) از آمدن او بىخبر بود ، يك وقت خبردار شد كه غورث با شمشير كشيده بالاى سرش حاضر شده بود و مىگفت : اى محمد امروز چه كسى تو را از شر من حفظ مىكند ؟ ! رسول خدا ( ص ) فرمود : « اللَّه » ، همين كه آن جناب ، اسم جلاله را به زبان آورد غورث دشمن خدا با صورت به زمين افتاد . رسول خدا ( ص ) برخاست و شمشير او را گرفت و فرمود : اى غورث چه كسى مىتواند اكنون مانع من از كشتن تو شود ؟ غورث گفت : هيچ كس نيست . فرمود : آيا شهادت مىدهى به اينكه معبودى به جز خداى تعالى نيست . و اينكه من بنده و فرستاده اويم ؟ غورث گفت : نه ، و ليكن عهد مىبندم كه ديگر تا ابد با تو جنگ نكنم و هيچ دشمنى را عليه تو كمك ننمايم . رسول خدا ( ص ) شمشيرش را به او داد . غورث گفت : به خدا سوگند كه تو بهتر از منى . آن جناب فرمود : آخر من به اين گونه صفات ستوده سزاوارتر از توام . غورث به طرف ياران خود رفت . پرسيدند : ما تو را ديديم كه با شمشير بالاى سر او ايستاده بودى ، پس چرا او را نكشتى ؟ گفت : خدا نگذاشت ، من شمشير را بلند كردم كه بر او فرود آورم ، نفهميدم چه كسى پس گردنى به من زد ، بطورى كه با صورت به زمين افتادم و شمشير نيز از دستم افتاد و قبل از آنكه من شمشير را بردارم ، محمد ( ص ) آن را
--> ( 1 ) مجمع البيان ، ج 3 ص 103 .